تبلیغات
معشوق



خطبه شقشقیه شعله‏اى از آتش دل×زبانه كشید و فرو نشست!

«این خطبه مشتمل بر شكایت در مورد خلافت و صبر امام در برابر از دست رفتن آن‏و سپس بیعت مردم با او مى‏باشد»به خدا سوگند،او(ابو بكر)رداى خلافت را بر تن كرد،در حالیكه خوب مى-دانست،من در گردش حكومت اسلامى هم چون محور سنگهاى آسیایم(كه بدون آن آسیا نمى‏چرخد).[1]

(او میدانست)سیلها و چشمه هاى(علم و فضیلت)از دامن كوهسار وجودم جارى‏ است[2]و مرغان(دور پرواز اندیشه‏ ها)به افكار بلند من راه نتوانند یافت!

پس من رداى خلافت را رها ساختم،و دامن خود را از آن در پیچیدم(و كنار گرفتم)در حالى كه در این اندیشه فرو رفته بودم كه:با دست تنها(با بى یاورى)به پا خیزم(و حق‏ خود و مردم را بگیرم)و یا در این محیط پر خفقان و ظلمتى كه پدید آورده‏ اند صبر كنم؟

محیطى كه:پیران را فرسوده،جوانان را پیر،و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگى‏ به رنج وا مى‏دارد.

(عاقبت)دیدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزدیكتر است،لذا شكیبائى ورزیدم،ولى به كسى مى‏ماندم كه:خاشاك چشمش را پر كرده،و استخوان راه گلویش را گرفته،با چشم خود مى‏دیدم،میراثم را به غارت مى‏برند!.[3]

تا اینكه اولى به راه خود رفت[4](و مرگ دامنش را گرفت)بعد از خودش خلافت‏ را به پسر خطاب سپرد،[5](در اینجا امام به قول اعشى شاعر متمثل شد كه مضمونش این است):

كه بس فرق است تا دیروزم امروز×كنون مغموم و دى شادان و پیروزشگفتا!او كه در حیات خود،از مردم مى‏خواست عذرش را بپذیرند(و با وجود من)وى را از خلافت معذور دارند[6] خود هنگام مرگ عروس خلافت را براى دیگرى كابین بست!

او چه عجیب هر دو از خلافت‏به نوبت‏ بهره ‏گیرى كردند(خلاصه)آن را در اختیار كسى قرار داد،كه جوى از خشونت[7]سختگیرى،اشتباه و پوزش طلبى بود![8]رئیس خلافت ‏به شتر سوارى سركش مى‏ماند،كه اگرمهار را محكم كشد،پرده‏هاى بینى شتر پاره شود،و اگر آزاد گزارد در پرتگاه سقوط مى‏كند. به خدا سوگند!مردم در ناراحتى و رنج عجیبى گرفتار آمده بودند،و من در این مدت‏ طولانى،با محنت و عذاب،چاره‏ اى جز شكیبایى نداشتم.سرانجام روزگار او(عمر)هم‏سپرى شد[9]،و آن(خلافت)را در گروهى به شورا گذاشت،به پندارش،مرا نیزاز آنها محسوب داشت![10]پناه به خدا ز این شورا!(راستى)كدام زمان بود كه‏ مرا با نخستین فرد آنان مقایسه كنند كه اكنون كار من بجایى رسد كه مرا همسنگ اینان(اعضاى شورا)قرار دهند؟!لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزیدم(وطبق مصالح مسلمین) در شوراى آنها حضور یافتم بعضى از آنان بخاطر كینه‏ اش از من روى‏برتافت،[11]و دیگرى خویشاوندى را(بر حقیقت)مقدم داشت[12]،اعراض آن‏یكى هم جهاتى داشت،كه ذكر آن خوشایند نیست.[13]

بالاخره سومى به پا خاست[14]او همانند شتر پر خور و شكم برآمده!همى‏ جز،جمع‏ آورى و خوردن بیت المال نداشت‏ بسته ‏گان پدریش بهمكاریش برخاستند،آنها همچون شتران گرسنه‏اى كه بهاران به علف‏زار بیفتند،[15]و با ولع عجیبى‏ گیاهان را ببلعند،براى خوردن اموال خدا دست از آستین برآوردند،اما!عاقبت‏ یافته‏ هایش(براى استحكام خلافت)پنبه شد،و كردار ناشایستش كارش را تباه ساخت و سرانجام شكم‏خوارگى و ثروت اندوزى،براى ابد نابودش ساخت[16]ازدحام‏ فراوانى كه همچون یالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت، آنان از هر طرف‏ مرا احاطه كردند،چیزى نمانده بود كه دو نور چشمم،دو یادگار پیغمبر حسن و حسین زیرپا له شوند،آنچنان جمعیت‏ به پهلوهایم فشار آورد كه سخت مرا برنج انداخت و ردایم‏ از دو جانب پاره شد!مردم همانند گوسفندانى(گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند)مرا در میان گرفتند،اما هنگامى كه به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعى ‏پیمان خود را شكستند[17]،گروهى(به بهانه‏ هاى واهى)سر از اطاعتم باز زدند و از دین بیرون‏ رفتند[18]و دسته‏اى دیگر براى ریاست و مقام از اطاعت‏ حق سر پیچیدند[19](و جنگ‏ صفین را براه انداختند)گویا نشنیده بودند كه خداوند میفرماید:«سرزمین آخرت را براى‏ كسانى برگزیده‏ ایم كه خواهان فساد در روى زمین و سركشى نباشد،عاقبت نیك،از آن پرهیزكاران است‏»(سوره قصص:83) چرا خوب شنیده بودند و خوب آن را حفظ داشتند،ولى زرق‏ برق دنیا چشمشان را خیره كرده و جواهراتش آنها را فریفته بود!. آگاه باشید!بخدا سوگند،خدائى كه دانه را شكافت[20]،و انسان را آفرید،اگر نه این ‏بود كه جمعیت‏ بسیارى گرداگردم را گرفته،و به یاریم قیام كرده ‏اند،و از این جهت‏ حجت‏ تمام شده است،و اگر نبود عهد و مسئولیتى كه خداوند از علماء و دانشمندان(هر جامعه)گرفته كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان[21]سكوت نكنند،من‏ مهار شتر خلافت را رها مى‏ساختم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و آخر آن را با جام آغازش‏ سیراب میكردم(آن وقت)خوب مى‏فهمیدید كه دنیاى شما(با همه زینتهایش)در نظر من‏ بى ارزش‏تر از آبى است كه از بینى گوسفندى بیرون آید![22].

هنگامى كه امیر المؤمنین(ع)به اینجاى سخن رسید،مردى از اهالى عراق برخاست،و نامه‏اى بدستش داد او همچنان نامه را نگاه مى‏كرد(پس از فراغت از نامه)،ابن عباس ‏گفت اى امیر مؤمنان!چه خوب بود،سخن را از جائى كه رها كردى ادامه میدادى؟

ولى امام(ع)در پاسخش فرمود:«هیهات‏»اى پسر عباس‏«شعله‏اى از آتش دل‏ بود،زبانه كشید و فرو نشست‏»!

ابن عباس مى‏گوید:بخدا سوگند من هیچگاه بر سخنى هم چون این گفتار تاسف‏ نخوردم،كه امام(ع)نتوانست تا آنجا كه خواسته بود ادامه دهد.

سید رضى میگوید:مقصود امام(ع)از اینكه‏«رئیس خلافت‏ به شتر سوارى سركش ‏مى‏ماند»این است كه اگر زمام را محكم بطرف خود بكشد،مركب چموش مرتب سر رااین طرف و آنطرف میكشاند و بینى‏ اش پاره مى‏شود،و اگر مهارش را رها كند با چموشى‏ خود را در پرتگاه قرار میدهد و او قدرت حفظ آن را ندارد.آنگاه گفته مى‏شود«اشنق الناقه‏»كه بوسیله مهار سر شتر را بطرف خود بكشد و بالا آورد«و شنقها»نیز گفته شده است این‏را«ابن سكیت‏»در«اصلاح المنطق‏»گفته است.

و اینكه امام(ع)فرموده است‏«اشنق لها»و نگفته است‏«اشنقها»براى این است كه‏آنرا در مقابل‏«اسلس لها»قرار داده گویا امام فرموده است اگر سر مركب را بالا آورد یعنى‏ با مهار آنرا نگاهدارد(بینیش پاره مى‏شود).

توضیح‏ها:

[1]ابن جوزى حنفى در تذكرة الخواص ص 124 مى‏نویسد:استاد ماابو القاسم نفیس انبارى به اسناد خود این خطبه را از ابن عباس نقل كرده كه گفت:

«پس از آن كه مردم با امیر مؤمنان(ع)بیعت كردند و على بر منبر بود،شخصى ‏از میان صف صدا زد«ما الذى ابطا بك الى الان‏»:چه باعث‏شد تا بحال در بدست‏گرفتن خلافت مسامحه كردى؟امام(ع)در پاسخ او این خطبه را ایراد فرمود،در مورد این خطبه بعضى از مخالفان كه محتویات آن را بر خلاف میل خود دیده‏اندسر و صداى زیادى به راه انداخته و مى‏گویند كه این خطبه را«سید رضى‏»ساخته‏و به على نسبت داده است!ولى‏«ابن میثم‏»در«شرح نهج البلاغه‏»مى‏نویسد:

این خطبه را در دو جا یافتم كه تاریخ آن قبل از تولد شریف رضى‏بوده است.

1-در كتاب‏«الانصاف‏»نوشته‏«ابى جعفر بن قبه‏»كه وفات او قبل از تولدرضى بوده است:

2-در نسخه‏اى كه به خط ابو الحسن‏«على بن محمد بن فرات‏»وزیر«المقتدر بالله‏»كه حدود شصت و چند سال پیش از تولد رضى بوده است(شرح‏نهج البلاغه ابن میثم جلد 1 صفحه 252 و253)

«ابن ابى الحدید»مى‏گوید:قسمت زیادى از این خطبه را در نوشته‏هاى‏ابو القاسم بلخى امام بغداد دیدم كه در زمان حكومت مقتدر بالله مى-زیسته است.

و نیز مى‏گوید:«مصدق بن شبیب واسطى‏»گفته:این خطبه را براى‏«ابن خشاب‏»خواندم او گفت:...بخدا قسم من این خطبه را در كتابهائى دیدم‏كه 200 سال پیش از تولد سید رضى: قبل از آنكه نقیب ابو احمد پدر رضى متولدشود نوشته شده بود(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 صفحه‏206-205چاپ جدید) براى تحقیق بیشتر میتوانید به كتاب نفیس الغدیر-جلد7 صفحه 82مراجعه فرمائید در آنجا اسناد و مدارك زیادى خواهید یافت كه این خطبه ازسخنان امام است.

ضمنا باید توجه داشت كه علت نامگذارى این خطبه،به‏«شقشقیه‏»درپایان خطبه آمده است كه امام در پاسخ ابن عباس مى‏فرماید(هیهات شقشقه‏هدرت ثم قرت).

[2]اشاره به این است كه ابو بكر توجه به جنبه‏هاى علمى و فضائل على‏را دارد و بارها چنانكه عایشه،ابن عباس،و عمر،شنیده‏اند او نیز شنیده است‏كه پیغمبر فرمود:«اقضا امتى على‏»«داناترین فرد امت من به قضاوت،على است‏و ابن عباس مى‏گفت:«ما علمى و علم اصحاب محمد فى علم على الا كقطرة‏فى سبعة ابحر:علم من و علم دیگر اصحاب پیغمبر در برابر علوم على(ع)چون قطره‏اى است در برابر هفت دریا!(به كتاب الغدیر جلد3 صفحه 95-97چاپ دوم مراجعه فرمائید).

[3] ینحدر عنى السیل:اشاره به این است كه علوم و فضائل از او سرچشمه‏مى‏گیرد و دانشمندان بزرگ به این حقیقت معترفند:

از جمله ابن ابى الحدید مى‏نویسد:تمام علوم اسلامى به على(ع)بازگشت میكند:اما علم عقائد:معتزلیها كه بزرگترین آنها«واصل بن عطاء»است‏شاگرد«ابن هاشم‏»فرزند محمد حنفیه است كه او از پذیرش على آموخته‏و اشعریها به‏«ابو الحسن اشعرى‏»منسوبند كه شاگرد ابو على جبائى بوده كه او خوداز سران معتزله است.

و اما علم فقه:تمام فقهاى اسلامى ریزه خوار خوان على(ع)هستند،زیرا«ابو حنیفه‏»از امام صادق(ع)كسب علم كرده،و علم او به على(ع)منتهى مى‏شود،و انتساب علوم شیعه به على(ع) بسیار روشن است،و«شافعى‏»شاگرد«محمد بن حسن‏»بود كه او شاگردى ابو حنیفه كرده، «احمد بن حنبل‏»نیز از شافعى‏آموخته،«مالك‏»هم شاگرد«ربیعه‏»است و ربیعه شاگرد«عكرمه‏»و او شاگردابن عباس است،ابن عباس هم كه شاگرد ملازم على بوده است و بازگشت‏فقه شیعه به او واضحتر از آن است كه گفته شود زیرا شیعه آنچه دارد از ائمه خوددارد كه همه آنها علوم خود را از على(ع)گرفته‏اند و او از پیامبر(ص).

و اما تفسیر:كه مى‏دانیم مفسران اسلامى غالبا از ابن عباس نقل مى‏كنندو او شاگرد و ملازم دائمى امام(ع)بوده است.

و اما ادبیات همه مى‏دانند كه اصول آن را على بن ابیطالب(ع)به‏«ابو الاسوددئلى‏»آموخته است(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 صفحه‏17-20) .

[4]«ارى تراثى نهبا»اشاره به این است كه میراث الهى مرا به غارت‏مى‏برند،قرآن نیز خلافت را ارث الهى خوانده است‏«و ورث سلیمان داود...»

(سوره نمل:16) و در سوره مریم آیه‏6 مى‏خوانیم كه یعقوب از خداوندفرزندى خواسته و چنین دعا مى‏كند:«یرثنى و یرث من آل یعقوب‏»روشن است‏كه وراثت‏سلیمان از داود و یحیى از ذكریا و آل یعقوب ظاهرا چیزى جز خلافت‏الهى نبوده است (سید قطب ،فى ظلال القرآن ج 5،ص‏246)

[5]ابو بكر در سال‏13 هجرى ماه جمادى الاخر از دنیا رفت.

(مروج الذهب جلد 2 صفحه 304 چاپ چهارم)

[6]مى‏گویند از كلمه‏«ادلى‏»استفاده مى‏شود كه جنبه رشوه در آن‏است این ماده در قرآن آیه 188 بقره نیز در مورد رشوه بكار رفته است آنجاكه مى‏خوانیم‏«و تدلو بها الى الحكام لتاكلوا فریقا من اموال الناس بالاثم‏»:

«اموال خود را به حاكمان،براى خوردن ثروت مردم،به رشوه ندهید».

ولى این سؤال پیش مى‏آید كه:عمر براى ابو بكر چه كرده بود تا خلافت‏را به عنوان رشوه و پاداش به او بسپارد؟پاسخ را مى‏توان از جملاتى كه ابن ابى‏الحدید نوشته است فهمید،او مى‏گوید:

«عمر همان كسى است كه پایه‏هاى خلافت ابو بكر را محكم كرد ومخالفین او را در هم شكست،او بود كه شمشیر زبیر را هنگامیكه از نیام بیرون‏آمده بود(و مى‏گفت‏خلافت‏باید به اهلش برسد)شكست،و به سینه مقدادكوبید،«سعد بن عباده‏»را در سقیفه زیر لگد گرفت،و گفت:«سعد را بكشیدخدا او را بكشد»!بینى‏«حباب بن منذر»را له كرد،همو بود كه هاشمیهائى كه درخانه فاطمه پناهنده شده بودند تهدید كرد و آنان را از آنجا خارج ساخت،و اگراو نبود كار ابو بكر و امور او روبراه نمى‏گردید»)شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحدید جلد 1 صفحه 174 چاپ جدید).

[7]ابو بكر پس از بیعت،به مردم خطاب كرد و گفت:

«اقیلونى فلست‏بخیركم‏»:مرا از خلافت معذور دارید،كه بهتر از شمانیستم عبارت امام(ع) اشاره به همین است ولى عده‏اى از اهل تسنن مى‏گویندابو بكر چنین گفت:«ولیتكم و ست‏بخیركم‏»امیر شما شدم و از شما بهتر نیستم(نهج البلاغه عبده صفحه 40 چاپ دوم)

[8]این جمله اشاره به خشونت عمر است،ابن ابى الحدید مى‏گوید:

«عمر زنى را براى پرسش از جریانى احضار كرد،زن حامله بود،هنگامى كه او را دید بچه‏اش را سقط كرد(فلشدة هیبته القت ما فى بطنها فاجهضت‏به جنینامیتا)(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید جلد 1 صفحه 174)و نیز نقل كرده كه عمر هنگام مرگ از اهل شورى پرسید:همه شما طمع درخلافت دارید؟...زبیر گفت ما از تو كمتر نیستیم زیرا تو در میان قریش نه از مادر اسلام سبقت داشتى،و نه در نزدیكى به پیغمبر(ص).

ابو عثمان جاحظ گفته است:«بخدا سوگند اگر نه این بود كه زبیر مى-دانست عمر در همان ساعت از دنیا مى‏رود،هرگز چنین سخنى نمى‏گفت،ودر این باره نفس نمى‏كشید»(شرح ابن ابى الحدید جلد 1 صفحه 185)

[9]و یكثر العثار فیها...اشاره به این است كه عمر در جنبه‏هاى علمى وقضاوت اشتباهات فراوانى داشته است،او بارها اعتراف كرده كه:«لو لاعلى لهلك عمر»اگر على نبود عمر هلاك شده بود و نیز گفته‏«اللهم لا تبقنى‏لمعضلة لیس لها ابن ابیطالب‏»«خدایا مرا در مشكلى كه على به كمكم نشتابد قرار مده‏»و«لا ابقانى الله بعدك یا على‏»:خدا مرا پس از تو زنده مگذارد(الغدیر جلد3صفحه‏97 چاپ دوم)براى پى بردن به نمونه‏هائى از این اشتباهات او به جلد6 الغدیر صفحه 240به بعد مراجعه فرمائید.

[10]عمر در ماه ذیحجه سال‏23 هجرى در اثر ضربت‏«فیروزه ابو لؤلؤه‏»غلام مغیرة بن شعبه از دنیا رفت.

[11]عمر هنگام مرگ در مورد خلافت‏به مشورت پرداخت،پیشنهاداینكه عبد الله فرزندش را خلیفه كند رد كرد بخاطر اینكه از فرزندان خطاب نباید دو نفر خلیفه شوند.

پس از آن اضافه كرد:پیغمبر تا هنگام مرگ از این شش نفر راضى بود:

على،عثمان،طلحه،زبیر،سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف،لذاخلافت‏بین اینان باید به شورا باشد تا یكى را از میان خود انتخاب كنند،و دستوراحضار هر شش نفر را صادر كرد، سپس براى هر كدام عیبى برشمرد و از جمله‏به طلحه گفت:

پیغمبر تا دم مرگ بخاطر آن جمله كه پس از نزول آیه حجاب گفتى بر تو،غضبناك بود،و به على گفت:«شما مردم را به راه روشن و طریق صحیح به‏خوبى هدایت مى‏كنى،ولى تنها عیب تو شوخیهاى تو است!»بعد«ابو طلحه‏»انصارى را خواست و فرمان داد كه پس از دفن او با 50تن از انصار این‏6 نفر را در خانه‏اى جمع كند،تا با یكدیگر براى تعیین خلافت‏مشورت كنند،و در صورت توافق 5 نفر،گردن فرد ششم كه مخالف است‏بزندو در صورت توافق 4 نفر،دو نفر دیگر را سر ببرد،و چنانچه‏3 نفر یكطرف و3 نفرطرف دیگر بودند به آن‏3 توجه كند كه عبد الرحمن بن عوف بین آنها است،و سه نفر دیگر را در صورت پافشارى در مخالفت‏به قتل برساند،و هر گاه‏3 روزاز شورا گذشت و توافقى نشد،همه را گردن بزند،تا مسلمانان خود شخصى‏را انتخاب كنند،پس از دفن عمر ابو طلحه مقدمات این كار را فراهم ساخت.

طلحه كه مى‏دانست‏با وجود على و عثمان خلافت‏به او نخواهد رسید،و از على(ع)دل خوشى نداشت،براى تضعیف جانب او حق خود را به عثمان‏داد،زبیر،در برابر،حق خود را به على واگذار كرد.

سعد بن ابى وقاص نیز كه میدانست‏خلیفه نمى‏شود،حق خویش را به‏پسر عمویش عبد الرحمن بن عوف داد.

(بنابر این‏6 نفر در3 نفر خلاصه شدند)عبد الرحمان از على(ع)و عثمان پرسید:كدام یك حاضرید از خلافت صرف نظر كنید،و در تعیین دو نفر دیگرمختار باشید؟

جوابى نشنید،پس از آن خود را از میدان خلافت‏بدر برد كه یكى از آن‏دو را انتخاب كند،به على(ع)رو كرد كه با تو بیعت مى‏كنم كه طبق كتاب خدا وسنت پیغمبر(ص)و روش ابا بكر و عمر با مردم رفتار كنى!على(ع)در پاسخ‏فرمود:مى‏پذیرم ولى طبق كتاب خدا و سنت پیغمبر و آنچه خود میدانم عمل‏مى‏نمایم.

عبد الرحمن رو به عثمان كرد و همان جمله را تكرار كرد عثمان پذیرفت،بار دیگر عبد الرحمن به على(ع)همان جملات را گفت و همان پاسخ را شنید،براى بار سوم نیز چنان گفت، و همان جواب را شنید،لذا دست عثمان را به‏خلافت فشرد و گفت السلام علیك یا امیر المؤمنین!

در اینجا بود كه على(ع)به عبد الرحمن فرمود:

«و الله ما فعلتها الا لانك رجوت منه ما رجى صاحبكما من صاحبه‏دق الله بینكما عطر منشم‏» («منشم‏»نام زنى عطار بوده كه در مكه زندگى مى‏كرده قبیله‏«خزاعه‏»و«جرهم‏» هر گاه مى‏خواستند جنگ كنند عطر او را استعمال مى‏كردند و هر گاه چنین مى‏كردند كشته ازدو جانب زیاد مى‏شد لذا به صورت ضرب المثلى در آمد كه‏«اشام من عطر منشم‏» شومتر از عطر منشم(المنجد قسمت فرائد الادب).

«به خدا سوگند این كار را نكردى مگر اینكه انتظاراتى از او داشتى كه آن‏دو نفر از یكدیگر داشتند خداوند میان شما جدائى افكند»!

مى‏گویند پس از آن بین عثمان و عبد الرحمن اختلاف افتاد كه تا پایان‏مرگ عبد الرحمان،با هم سخن نگفتند.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 1 صفحه 185-188)جالب این است كه ابو عثمان جاحظ مى‏گوید:اگر كسى از عمر مى‏پرسیددر ابتدا گفتى پیغمبر از این‏6 نفر راضى بود،پس چگونه مى‏گوئى،پیامبر تا دم‏مرگ بر طلحه غضبناك بود؟سپس اضافه مى‏كند، اگر كسى چنین مى‏گفت عمراو را به تیر مى‏زد،اما چه كسى جرئت داشت كه ساده‏تر از این را بپرسد؟

[12]«فصغى رجل منهم...»مراد از این شخص سعد بن ابى وقاص است‏كه كینه على(ع)بدل داشت زیرا بستگان او را على(ع)در جنگ بدر كشته بود(شرح نهج البلاغه عبده صفحه 42) .

[13]«و مال الاخر...»مقصود عبد الرحمان بن عوف مى‏باشد،كه دامادعثمان بود زیرا همسر او ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معیط خواهر مادرى عثمان‏بوده است(عبده صفحه‏43).

[14]«مع هن و هن...»شاید اشاره به تمایل طلحه به عثمان باشد،زیرا بخششها و هدایائى بین آنها رد و بدل مى‏شد(شرح نهج البلاغه عبده صفحه 42)خلیفه اسلامى باید چگونه تعیین شود؟

در اینجا سؤالى است كه به ذهن مى‏رسد:اگر جانشینى پیامبر(ص)باید ازطرف خداوند به وسیله رهبر قبلى تعیین شود،پس چگونه عمر آن را به شوراگذاشت؟

و اگر مى‏بایست مردم او را انتخاب كنند،چرا ابو بكر شخصا و بدون‏شورا عمر را تعیین كرد؟و عمر آن را به شورا گذاشت؟

این سؤال پاسخى جز این ندارد كه بگوئیم یكى از این دو كار نادرست‏بوده است،و از آنجا كه به عقیده ما رهبر امت اسلامى(یعنى امام)باید صفاتى داشته باشد كه جز خدا پى به وجود آنها نمى‏برد(مانند مقام عصمت و مقام خاص‏علمى)باید منحصرا از ناحیه پروردگار تعیین گردد.

[15]«ثالث القوم...»اشاره به خلیفه سوم است كه به سال‏23 سر كارآمد و در سال 35 هجرى بدست مسلمانان كشته شد.(مروج الذهب جلد 2صفحه 430)

[16]«خضم الابل نبتة الربیع‏»اشاره به این است كه عثمان و خویشاوندان‏وى اموال مسلمانان یعنى بیت المال را تصاحب میكردند كه به عنوان نمونه‏بچند قسمت از بخششها،و اموال او، اشاره مى‏كنیم:

خلیفه سوم به دامادش‏«حارث بن حكم‏»برادر مروان 300000 درهم‏بخشید و شترهاى زكات و قطعه زمینى كه پیغمبر اسلام آن را به عنوان صدقه‏وقف مسلمانان كرده بود به او داد.

و به سعید بن عاص بن امیة‏«100000»درهم بخشید.

و هنگامیكه به مروان بن حكم‏«100000»درهم بخشید به ابو سفیان نیز«200000»درهم داد.

به طلحه‏«32200000»درهم،زبیر«59800000»درهم داد.

خود او«30500000»درهم و 350000 دینار.

یعلى بن امیه 500000 دینار.

عبد الرحمان 2560000 دینار از بیت المال برداشتند.

براى اطلاع بیشتر به مدارك این بحث‏به جلد 8 الغدیر قسمت‏بخششهاى‏عثمان صفحه‏286 مراجعه فرمائید.زیرا ما آمار همه بخششهاى وى كه در آنجاآمده و به 126770000 درهم و به 4310000 دینار بالغ شده در اینجا نیاوردیم.

[17]«و كبت‏به بطنة...»اشاره به وضعى است كه عثمان به وجود آوردو سرانجام گرفتار كیفر آن شد.

او در اثر بخششها از بیت المال به بستگان خود،و اهانت‏به اصحاب خاص‏پیغمبر(ص)همچون ضرباتى كه به‏«عمار یاسر»وارد آورد كه باعث فتق اوگردید،و اخراج دلخراش‏«عبد اله بن مسعود»از مسجد پیغمبر بدانگونه كه قسمتى‏از استخوانهاى دنده‏اش شكسته شد،و تبعید صحابى پاك‏«ابوذر»كه پیغمبر درباره‏اش فرموده بود:«آسمان بر سر راستگوتر از ابو ذر سایه نیفكنده‏»به نقطه بدآب و هواى‏«ربذه‏»و گماردن عمال و فرمانروایان ناصالح از خویشاوندان خود درشهرهاى اسلامى،و رسیدگى نكردن به شكایات مردم در این زمینه همه اینهاباعث‏شد كه گروهى از مسلمانان از شهرهاى مختلف در مدینه گرد آیند،و پس‏از استیضاح وى،خواستار كناره‏گیریش از خلافت‏شوند و چون نپذیرفت موجبات‏قتل او را فراهم ساختند.

براى اطلاع بیشتر به جلد9 الغدیر مراجعه فرمائید.

[18]«نكثت طائفة‏»:مقصود از اینان طلحه و زبیر و افراد دیگرى هستندكه بیعت را شكستند و جنگ جمل را براه انداختند و عایشه را نیز در این راه باخود همراه ساختند.

[19]«و مرقت اخرى‏»:مراد از این گروه‏«خوارج‏»هستند یعنى همانهاكه در لشكر امام(ع)بودند و ابتداء امام(ع)را مجبور كردند كه‏«حكمیت‏»رابپذیرد،و پس از آن كه آن حكم شوم صادر شد اعتراض كردند و سرانجام جنگ نهروان‏را براه انداختند كه بالاخره على(ع)كار آنها را یكسره كرد.

[20]«و قسط آخرون‏»:اینان كسانى بودند كه به رهبرى معاویه در برابرامام(ع)قیام كردند و نهایت‏ستمگرى را به خرج دادند و مبارزه‏هائى را براه‏انداختند كه مهمترین و معروفترین آنها«جنگ صفین‏»است.

[21]«فلق الحبة...»اشاره به ابتداى زندگى گیاهان و اول حیات‏انسانها و اهمیت آن است.

[22]«و لا سغب مظلوم...»اشاره به این است كه دانشمندان اجتماع‏نباید در برابر گرسنگى مظلومان و شكمخوارگى ستمكاران خاموش بنشینند.

[23]«ازهد عندى‏»اشاره به بى‏اعتنائى او نسبت‏به خلافت و دنیا است‏كه شرح آن در قسمتهاى دیگر خواهد آمد.


+ نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد 1390 ساعت 08:12 ق.ظ توسط علی رحیمی نظرات |




 فال حافظ - قالب وبلاگ